نگاهی به منشا زیبایی از نگاه رئیس فلاسفه اسلام

  • ما و معمای خدایی که سخن می گوید
    بارها و بارها گفته ام که هدفم از نوشتن در اینجا نه آموزش فلسفه است نه حل مسائل فلسفی و ورود به مباحث تخصصی و نه حتی ایجاد دغدغه برای اهالی آرامش و بر هم زدن ساحل امن فکری آنها بلکه تنها این نوشته های کوتاه در صدد هستند که گاه و بیگاه خوانندگانی را که خود شخصا علاقه مند به این مباحث هستند را دعوت به تاملی دوباره در برخی مسائل کنند و شاید شروعی باشند برای تعمق و تفکر بیشتر در مسائلی از الهیات تا سیاست و جامعه شناسی و روانشناسی.

    بر همین مبنا در چند سال گذشته نوشته هایی را تحت عنوان ما و معماهای فلسفه نگاشته ام که در هر کدام نگاهی کوتاه انداخته ام به یک سوال اساسی در فلسفه و این بار کوتاه درباره معمای سخن گفتن خداوند خواهم نوشت.

    واژه کلام الله را مکرر در مکرر شنیده ایم مثلا گفته می شود کلام الله مجید که اشاره به کتاب مقدس قرآن باشد، اما عجیب است که بسیاری این واژه را به راحتی به کار می برند اما راجع معنایش نمی اندیشند چرا که وقتی گفته می شود قرآن کلام الله است یعنی فرد گوینده باور دارد که خداوند متکلم و سخنگوست. اما منظور از متکلم و سخنگو بودن خداوند چیست؟ یعنی آیا خداوند هم همانگونه که ما انسانها از طریق اصوات و کلمات سخن می گوییم سخن می گوید؟ این مساله ای است که بی تردید یکی از جنجال برانگیز ترین مسائل تاریخ الهیات است چه در تاریخ اسلام و چه سایر ادیان لذا شاید که اکنون که بحث مکانیزم وحی دوباره به بحثی داغ و عمومی تبدیل شده است بی مناسبت نباشد نگاهی اجمالی به این مساله بیاندازیم.

    مشکل از اینجا آغاز می شود که وقتی می گوییم خدا با فردی مثلا حضرت محمد سخن گفته است این سخن گفتن به چند طریق ممکن است:

    حالت اول سخن گفتن بی واسطه است. یعنی خداوند مستقیما حرف بزند مثل اینکه کسی پشت بلندگو رفته و شروع به سخن گفتن کند. غالب مردم وقتی می گویند قرآن کلام الله است چنین برداشتی از متکلم بودن خدا دارند و تصور می کنند که چنانکه دو فرد انسانی با هم سخن می گویند خدا هم با پیامبر سخن گفته است.

    اما حقیقت این است که بر خلاف تصور این عده چنین نحوه سخن گفتنی قابل فرض برای خداوند نیست. اولا صوت چیزی نیست جز ارتعاش هوا و یک حقیقت مادی است و لذا برای ایجاد صوت باید در مجاورت هوا بود یا هر ماده ای که بتواند امواج صوتی را منتقل کند این معنایش این است که خداوند باید در فضای مادی باشد و ثانیا وقتی کسی شروع به سخن گفتن می کند مثلا کسی میکروفون به دست می گیرد و سخن می گوید این فعل یک شروع و یک پایانی دارد، به عبارتی با شروع سخن تغییری در حالت گوینده پیدا می شود که تغییر از حالت سکوت به حالت تکلم است و با پایان آن هم دوباره در گوینده تغییر خواهیم داشت که از حالت تکلم به حالت سکوت تغییر حالت می دهد. بنابراین اگر خداوند مستقیم سخن گفته باشد معنایش آن است که در احوالات خداوند تغییر به وجود آمده است که در جای خود ثابت می شود که هیچ تغییر در ذات الهی راه ندارد که اثباتش را باید در جای دیگری جستجو کنید اما به طور ساده اش این است که هر تغییری نشانه نقص است هر شی که تغییر می کند یعنی یا چیزی را ندارد و دارا می شود و یا چیزی را دارد و از دست می دهد و از این جهت گفته اند که تحصیل حاصل محال است و هر دو این ها بازگشت به نقص دارند آنکه ندارد و بدست می آورد که مشخص است ناقص است چون ندارد و آنکه دارد و از دست می دهد از دو جهت ناقص است یکی اینکه نمی تواند دارایی خود را حفظ کند و یکی اینکه آن را از دست داده است و لذا تغییر به نقص برمی گردد و می دانید که نقص در خداوند راه ندارد لذا تغییر نخواهد کرد بنابراین این نحوه سخن گفتن که من و شما به آن شکل حرف می زنیم برای خدا فرض ندارد.

    اما فرض دیگری برای سخن گفتن خداوند وجود دارد و آن سخن گفتن با واسطه است یعنی خداوند به وسیله یک واسطه سخن بگوید که در اینجا می توان مطلب را به چند طریق تصور کرد اول اینکه مثلا خدا مستقیم با حضرت جبرئیل سخن بگوید و او با پیامبر که اینجا دوباره به همان فرض اول بازگشت دارد چون همان سوال راجع به نحوه سخن گفتن خدا با جبرئیل هم مطرح می شود که این دو موجود که نه مادی هستند نه ماده ای که حامل صوت باشد حائل آنهاست چگونه با هم سخن می گویند؟

    یا حالت دیگر اینکه بگوییم سخن پیامبر از آنجهت سخن خداست که وجود پیامبر را خدا آفریده است و سخن گفتن که یک فعل است فرع بر موجود بودن است یعنی تا پیامبر نباشد سخن نمی گوید و این سخن گفتن جز آثار موجود بودن است و چون اصل موجود بودن پیامبر به واسطه خداست پس سخن او هم منسوب به خداست. این حرف در جای خود درست است اما مشکل اینجاست که همه انسانها مخلوق خدا هستند نه پیامبر پس طبق این استدلال هر کسی که حرف می زند سخنش کلام الله است در حالی که شما حتی همه کلمات پیامبر را کلام الله نمی دانید بلکه تنها بخش کوچکی از صحبتهای ایشان که به نام قرآن هست را کلام الله می دانید چه برسد به کلمات دیگران.

    بنابراین سوال همچنان باقی است که وقتی می گوییم قرآن کلام الله است دقیقا به چه معناست؟ برای پاسخ به این سوال اول باید معلوم شود کلام یعنی چه؟ و بعد الله یعنی چه تا بعد معلوم شود کلام الله یعنی چه.

    اگر دقت کنیم می بینیم حتی در عرف عمومی هم کلام و سخن را فقط به بیان صوتی منحصر نمی کنیم مثلا چیزی به نام body language یا کلام بدنی داریم یا مثلا می گوییم چشمهایش با من حرف می زند و از این دست کلمات و جملات که همگی آنها اشاره به این دارد که سخن گفتن و کلام تنها منحصر به بیان صوتی نیست.

    لذا یک معنای جامعتری برای سخن گفتن وجود دارد و آن اظهار باطن و غیب است و این شعر مشهور سعدی را همه شنیده اند که : تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد. یعنی سخن گفتن اظهار و عیان کردن عیب و یا هنر گوینده است که قبل از سخن در درون او نهفته بود و کسی از آنها خبر نداشت اما با سخن گفتن (ولو به وسیله اشارتهای بدنی نه صوتی) آنها اظهار می شوند و دیگران به آنها پی می برند. لذا می توان گفت کلام معنای جامعش اظهار غیب است.

    لغت دیگر در کلام الله واژه الله است که اشاره به اسم جامع الهی دارد چون خداوند اسما و صفات متعدد دارد هم عالم است هم قادر است هم رحمان است هم حی است هم رازق است و …اما الله اسم جامعی است که همه این صفات را درون خود دارد لذا مثلا رحمان اشاره به خداوند از آن جهت است که رحمت دارد اما الله اشاره به خداست از آن جهت که کاملترین کاملان و جامع جمیع اوصاف کمالی است.

    حالا با این اندک توضیحات شاید کمی فضای بحث روشن تر شده باشد که معنای کلام الله چه می تواند باشد و چرا قرآن کلام الله است و سایر کلام ها کلام الله نیستند و احتمالا علاقه مندان از همین نقطه می توانند سیر فکری و تحقیقاتی خود را پیرامون این مساله پی بگیرند که شاید در انتهای این سیر پاسخی بیابند برای حل یکی از دشوارترین مسائل در تاریخ فکر بشری از ابتدا تا کنون

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *